مقدمه: چرا بعضیها در خانه خود احساس غریبگی میکنند؟
بحثِ «احساسِ بیوطنى» یا به آلمانی «gefühlte Entheimatung» که یواخیم گاوک مطرح کرده، تصویری از یک نگرانی اجتماعی را نشان میدهد: کسانی که در سرزمینی زندگی میکنند اما دیگر آن را بهطور عاطفی خانهٔ خویش نمیدانند. این احساس نه همیشه ناشی از مهاجرت یا تغییر مکان جغرافیایی است و نه صرفاً از دست دادن مالکیت، بلکه بیشتر ناشی از تغییرات ساختاری، تاریخی و فرهنگی است که بهتدریج اعتماد و تعلق را تضعیف میکند.
در آلمان این حس بهویژه میان ساکنان بخش شرقی (اُست) قویتر گزارش شده است؛ چرا که تاریخی پر از تقسیم، تجربهٔ دیکتاتوری، انقلاب آرام و سپس تغییرات اقتصادی سریع وجود دارد که تاثیر عمیقی بر حسِ هویت و منزلتِ افراد گذاشته است.
پسزمینهٔ تاریخی: تقسیم، دیکتاتوری و فروپاشی
بعد از جنگ جهانی دوم، آلمان به دو بخش تقسیم شد. در غرب نظامی مبتنی بر دمکراسی و اقتصاد بازار شکل گرفت و در شرق رژیمی سوسیالیستی با اقتصاد برنامهریزیشده حاکم شد. این دو تجربهٔ متفاوتِ سیاسی و اجتماعی، زیربنای نگرشها و حافظهٔ جمعی متفاوتی ساخت که هنوز آثارش محسوس است.
رویدادهای تعیینکننده: قیام 17 ژوئن و زندگی روزمره در DDR
قیام مردم در 17 ژوئن 1953، اعتراض گستردهٔ کارگران و شهروندان علیه سرکوب و خواست آزادى و انتخابات آزاد بود که با دخالت و سرکوب نظامی پایان یافت. تجربهٔ چنین سرکوبهایی بیاعتمادی عمیقی نسبت به قدرت دولتی و روایت رسمی ایجاد کرد. در طول دههها نیز مشکلات اقتصادی، رکود و فاصلهگیری از غرب، احساس ناکامی و از دست رفتن امید به آینده را تشدید کرد.
سقوط دیوار و دگرگونی سریع: 1989–1990
پاییز 1989 نقطهٔ عطفی بود؛ فروپاشی دیوار و پیوستن رسمی به جمهوری فدرال در 3 اکتبر 1990 تغییراتی فراگیر آورد. با این پیوستن، موسسات، کارخانهها و حمایتهای اجتماعی که مردم با آنها خو گرفته بودند، یا ناپدید شدند یا بازسازی بنیادینی شدند. این تغییر سریع برای بسیاری مثل قطع ریشهها و از دست دادن سرمایهٔ نمادین و عملی زندگی بود.
تحولات اقتصادی و نقشِ «Treuhand»
یکی از اثرات دردناکِ وحدت اقتصادی، تعطیلی یا خصوصیسازی گستردهٔ صنایع شرقی بود که توسط نهادهایی انجام شد که هدفشان ادغام سریع در اقتصاد بازار بود. بسیاری از کارگران شغل و موقعیت اجتماعی خود را از دست دادند و این تجربهٔ «انهدامِ دستاوردهای زیستی» بعدها بهصورت حسِ «ارزشزداییِ زندگی» بازتاب یافت.
| موضوع | پیامد ملموس |
|---|---|
| بسته شدن کارخانهها و خصوصیسازی | بیکاری گسترده و از دست رفتن هویت شغلی |
| فاصلهٔ اقتصادی شرق و غرب | احساس نابرابری و محرومیت منطقهای |
| کمبودِ بازشناسی از تجربهٔ زیسته | پیدایش نارضایتی و تقویتِ حسِ بیتعلقّی |
| نتیجه کلی | تداومِ احساسِ Entheimatung در بخشهایی از جمعیت |
اگرچه در سالهای بعد آمارها و تحلیلها نشان میدهند که وضعیت اقتصادی در مناطق شرقی از گذشته پایدارتر شده است، اما تجربهٔ تاریخی شکست و تحقیر اقتصادی همچنان در حافظهٔ جمعی تأثیرگذار است و اغلب با هر تغییری دوباره فعال میشود.
حافظه فرهنگی، اوستالژی و بازخوانی گذشته
نسخههای مختلفی از گذشته در جریان است: برخی بر سرکوب، نبود آزادی و دستگاههای کنترل تمرکز میکنند؛ برخی دیگر جنبههای مثبتِ تجربهٔ اجتماعی مثل همبستگی محلی یا امنیتِ اجتماعی را یادآور میشوند. ترکیب این دو برداشت منجر به وضعیتی میشود که به آن «اُستالژی» گفته میشود: یادآوریِ بعضی جنبههای گذشته با نگاه مثبت، بدون اینکه لزوماً ظلم و محدودیتها نادیده گرفته شوند.
این بازخوانیهای متضاد بر حسِ تعلق امروز تأثیر میگذارد: وقتی گذشته بهصورت انتخابی مثبت بازنمایی شود، انتظار برای شناختِ واقعیِ سوابق زندگی و دستاوردها افزایش مییابد و فقدان این شناخت میتواند به احساس بیاعتباریِ تجربهٔ زیسته منجر شود.
نمایندگی، نابرابری در نخبگان و احساسِ کنار گذاشته شدن
یکی از عواملی که احساسِ بیوطنى را تقویت میکند، کمنمایی افراد شرقی در موقعیتهای ردهبالا در سیاست، اقتصاد، رسانه و فرهنگ است. وقتی تصمیمهای کلان از سوی افرادی گرفته میشود که تجربهٔ زیستهٔ شرق را ندارند، این برداشت شکل میگیرد که سرنوشت مناطق شرقی بهوسیلهٔ دیگران تعریف میشود.
این کمنماییِ ساختاری نه تنها مسئلهای عددی است، بلکه نمادی از عدمِ توجه و عدمِ بازشناسیِ تجربههای تاریخی و اجتماعی مردم شرق بهشمار میآید و به احساسِ Entheimatung دامن میزند.
گروههای اقلیت، مهاجران و تجربهٔ دوگانهٔ دلبستگی
تجربهٔ بیوطنى تنها مربوط به بومیان شرق نیست. کارگران قراردادی و مهاجرانی که در دوران DDR زندگی میکردند، اغلب منزوی، کنترلشده و با دسترسی محدود به جامعهٔ میزبان بودند. در زمانِ گذار، برخی از آنها سریعتر و سختتر از بومیان تحت تأثیر اخراجها، تغییرِ وضعیتِ اقامت یا بیکاری قرار گرفتند و این تجربه هم لایهای دیگر به احساسِ بیتعلّقی اضافه کرده است.
بههمین خاطر موضوعِ «انتمایزِ دوگانه» (دوگانه بودنِ تعلق) برای برخی از اقلیتها نمود دارد: نه کاملِ متعلق به جامعهٔ میزبان و نه کاملاً جدا؛ وضعیتی که حسِ امنیت روانی و حسِ خانه بودن را تضعیف میکند.
نسل جوان، هویتهای درحال تغییر و چشمانداز پیش رو
نسلهای جدید که خودِ DDR را تجربه نکردهاند، اما در فضای پس از اتحاد رشد یافتهاند، بین روایتهای مختلفِ تاریخ، تجارب مهاجرت و الگوهای جهانیشدهٔ زندگی هویت خود را شکل میدهند. برای آنها سؤالهای مرتبط با «کیمانده و کی رفته؟»، «کدام منطقه جذابتر است؟» و «معیارهای زندگی خوب چیست؟» اهمیت دارد.
برای بسیاری از جوانان، خانه دیگر فقط مکانِ تولد نیست بلکه مجموعهای از فرصتها، پذیرش اجتماعی و چشماندازِ شغلی است. اگر مناطق شرقی نتوانند امکانات و احترامِ هویتی را فراهم کنند، مهاجرتِ ویژگیهای مثبتِ جمعیت را تقویت کرده و حسِ بیتعلّقی را بیشتر میکند.
نتیجهگیری و پیشنهاداتی برای بازسازی حسِ تعلق
حسِ «Entheimatung» پدیدهای چندوجهی است که در لایههای تاریخی، اقتصادی و فرهنگی ریشه دارد. درک درستِ این حس نیازمند توجه به خاطرهٔ تاریخی، بازشناسیِ تجربههای زیسته و اصلاح نابرابریهای ساختاری است. سادهسازی یا تقلیل این پدیده به یک «ضعفِ منطقهای» هم کمفایده و هم نادرست است.
- تقویتِ نمایندگی: افزایش حضور افراد با پیشینهٔ شرقی در سطوح تصمیمگیری.
- شناساییِ تاریخی: بازخوانیِ متوازنِ گذشته که هم ظلم و هم جنبههای اجتماعیِ مثبت را لحاظ کند.
- سرمایهگذاریِ هدفمند: توسعهٔ اقتصادی و اجتماعی در مناطق شرقی برای ایجاد فرصتهای برابر.
- گفتوگوی همدلانه: فضای گفتوگوی عمومی که فهم متقابل بین شرق و غرب را تقویت کند.
- حمایت از اقلیتها: توجه به تجربههای مهاجران و گروههای کمصدا در فرآیندهای بازتدوین هویت ملی.
با اقداماتِ ترکیبی در سطح سیاستگذاری، آموزشی و فرهنگی میتوان روند تدریجیِ بازسازیِ حسِ تعلق را شروع کرد. این فرایند زمانبر است و نیازمند صبر، گوش دادن و اقدامات ملموس است؛ اما پذیرشِ تنوعِ تجربهها و تلاش برای بازشناسیِ آنها میتواند پایهٔ یک «وطنِ» فراگیرتر باشد.